آمدن به کانادا تقریبا برای همهٔ آنهایی که خیال زندگی در این کشور را دارند یک آرزو به حساب می یاد و کلا باعث میشه که آدم همهٔ تمرکز حواس خودش را بذاره روی پروسهٔ مهاجرت. تعطیل کردن همهٔ کارهایی که باید تو ایران انجام میدادیم به بهانهٔ مهاجرت باعث شده که تمام فکر و ذکرمون خواه یا ناخواه روی مسالهٔ مهاجرت به کانادا (سرزمین آرزوها!!) معطوف بشه. شاید خیلی از رویاها و آرزوهایی که توی ذهنمون می پروروندیم با ورود به کانادا رنگ ببازه و شاید هم پررنگ تر بشه و به یک جهت هدفمند برسه. اون چیزی که من بر اساس تجربه توی این ۲ ماه حضورم در اینجا فهمیدم اینه که باید به اهداف و آرزوهایی که قبل از آمدنمون داشتیم بها بدیم و با قدرت به سمتشون حرکت کنیم. دودل بودن و نداشتن یک هدف متمرکز به راحتی آب خوردن زندگی آدما را تغییر می ده و زمانی می رسه که چشم باز میکنیم و می بینیم که به به!!! چی فکر می کردیم چی شد.... منظورم از قدرت اینه که باید در اینجا ما به زندگیمون جهت بدیم نه اینکه به مرحله ای برسیم که زندگی توی یه کشوری که برامون بیگانه ست ما را به جهت های ناخواسته ای سوق بده که هیچوقت جزیی از ایده آل ها و آرزوهامون نبودند. مهاجرین در اینجا اگه هدف بزرگی نداشته باشند و منطق قوی پشت آمدنشون نبوده باشه، زود فسیل می شن و به یک احساس پوچی و بی مصرفی می رسن. همهٔ ما توی کشور خودمون تحصیلات داشتیم، کار خوب و درآمد حالا یا خوب یا در حد معمولی؛ ولی اینجا برای رسیدن به این چیزا نیاز به زمان داریم. این زمان یه مقداریش بستگی به ظرفیت و تخصص خودمون داره و مقداریش هم بستگی به شرایط محیط اینجا. اون چیزی که مهمه، محکم بودن و ناامید نشدن در برابر مشکلات اینجاست. کلا یک چیزی که من خودم توی همه بچههای ایران دیدم عجول بودنه. این که می خوایم توی کشوری که مردمش به عنوان صبورترین مردم دنیا شناخته شدند، زود و بدون فوت وقت به همهٔ اون چیزایی که می خوایم برسیم. وقتی مردم صبور باشند پس مطمئناً سیستم هم صبوره و بر اساس صبر کاراش را پیش می بره. شاید به خاطره همینه که تمام کاراشون بر اساس نظم و انضباط تعریف می شه. اینجا نظم و انضباط حرف اول را توی همه کارها میزنه. روز اولی که اومده بودم برا پیدا کردن ادارهٔ مهاجرت یه خیابونا اشتباه رفتم و تا اومدم آدرس را پیدا کنم، ۱۰ دقیقه دیر رسیدم (فقط ۱۰ دقیقه). بعد برگه ملاقات که ساعت حضور در آن نوشته شده بود را به منشی نشون دادم؛ اول به ساعتش نگاه کرد و بعد به برگه، دوباره به ساعت نگاه کرد بعد به برگه و دست آخر به من. حرفی نزد ولی اگه می زد فکر کنم خیلی محترمانه تر بود. اونجا بود که فهمیدم واقعا نظم و سر وقت رسیدن چقدر براشون مهمه و به اون اهمیت میدن. وقتی یک ساعت به شما اختصاص میدن، اگه ۱۵ دقیقه دیرتر برسی کارت را انجام میدن ولی به اندازهٔ ۴۵ دقیقه و هیچ وقت از وقت نفر بعدی نمی زنن، چون این مشکل شما بوده که دیر رسیدی. دومین چیزی که اینجا به نظرم واقعا از اهمیت خاصی برخورداره، مسالهٔ احترام به حقوق هم دیگر است. احترام به حقوق همدیگه در اینجا حرف اول را میزنه. این احترام در برخوردشون با همدیگه را توی لبخند زدنشون در هنگام راه رفتن، صحبت کردن و کارهاشون، توی رعایت کردن نوبت در صف!!!! و معضل بزرگ جامعه ایران یعنی توی رانندگی شون می بینی.
توی رانندگی شون نهایت انصاف و صبر و حوصله را به خرج میدن. کافیه فقط ببینن کسی میخواد از روی خط عابر پیاده رد بشه، حتی اگه خود طرفم بخواد بعد از عبور ماشین رد بشه ترمز میکنن تا طرف رد بشه، هیچوقت به لاین دیگه نمیرن مگر در مواقعی که بخوان به سمت دیگه بپیچند که اونم بعد از کلی راهنما زدن و از قبل از رسیدن به اون قسمت تنظیم کردن؛ هیچ وقت کل کل نمی کنن توی رانندگی. یه نکتهٔ جالبی که من دیدم این بود که بعضی جاها که چراغ قرمز وجود نداره ( مثلا توی خیابونای خلوت یا توی کوچه ها)، اگه دو۲ تا ماشین به هم برسند هردوشون ایست میکنن و بعد یکیشون حرکت میکنه بدون اینکه فکر کنن که حق کی بوده که زودتر رد بشه. کلا خیلی لاین عوض نمی کنند، بارها دیدم که در یک لاین ترافیک شده و لاین دیگه خلوته و ماشین ها راحت عبور می کنند ولی امکان نداره که ماشینی از لاین پرترافیک به لاین کم ترافیک بیاد برای اینکه زودتر برسه، مگه اینکه واقعا بخواد مسیرش را عوض کنه. توی صف اتوبوس اگه دیرتر برسند و اتوبوس جلو پاشون ایست کنه؛ سوار نمی شن تا شما که زودتر رسیده بودی سوار بشی. این مورد برای خود من بارها اتفاق افتاده. یه روز وایساده بودم منتظر اتوبوس، یه خانوم مسنی اومد و کنار من ولی جلوتر از من به جدول کنار خیابون ایستاد، وقتی اتوبوس اومد و نگه داشت، دقیقا درب اتوبوس جلوی پای اون خانوم باز شد، بعد برگشت به من گفت که: "C'est a vous" یعنی نوبت شماست. من یکمی نگاهش کردم و جا خوردم. چون خداییش بعد از این همه سال زندگی، تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. یاد ایران افتادم که هممون به حقوق همدیگه احترام میگذاشتیم!!!! یک ساعت منتظر تاکسی می موندی بعد یک نفر هنوز رسیده و نرسیده می اومد جلوت سوار می شد بدون اینکه حتی نگاهتم بکنه؛ و بعد هم از این کار خودش کلی حال می کرد که زودتر سوار شده و این کارش را نشونهٔ زرنگی میدونست. به امید روزی که همه ما به حقوق همدیگه احترام بگذاریم ...
